مقیم لندن بود،
تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی می شود
و کرایه را می پردازد.
راننده بقیه پول را که بر می گرداند
۲۰ سنت اضافه تر می دهد !
می گفت:
چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم
که بیست سنت اضافه را برگردانم یا نه؟
آخر سر بر خودم پیروز شدم و بیست سنت را پس دادم
و گفتم آقا این را زیاد دادی …
اعتقاداتان را چند می فروشید ؟
گذشت و به مقصد رسیدیم.
موقع پیاده شدن راننده سرش را بیرون آورد و گفت
آقا از شما ممنونم.
پرسیدم بابت چی؟
گفت می خواستم فردا بیایم مرکز شما مسلمانان و مسلمان شوم
اما هنوز کمی مردد بودم.
وقتی دیدم سوار ماشینم شدید خواستم شما را امتحان کنم.
با خودم شرط کردم
اگر بیست سنت را پس دادید بیایم.
فردا خدمت می رسیم !
تعریف می کرد:
تمام وجودم دگرگون شد حالی شبیه غش به من دست داد.
من مشغول خودم بودم در حالی که داشتم تمام اسلام را به بیست سنت می فروختم !
[ سهشنبه 12 اسفند 1393 ] [ 19:36 ] [ dineeslam14 ] [ بازدید : 1186 ] [ نظرات (0) ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
آخرین مطالب
دعای روز بیست و ششم ماه مبارک رمضان (شنبه 06 تیر 1405)
سبحان الله (شنبه 06 تیر 1405)
بازرگان امینو راستگو (شنبه 06 تیر 1405)
دعای روز بیست و هفتم ماه مبارک رمضان (شنبه 06 تیر 1405)
با تقوا شدن (شنبه 06 تیر 1405)
بسم الله الرحمن الرحیم (شنبه 06 تیر 1405)
رستاخیز ممنوع (شنبه 06 تیر 1405)
دعای روز بیست و هشتم ماه مبارک رمضان (شنبه 06 تیر 1405)
یتیم (شنبه 06 تیر 1405)
سخن (شنبه 06 تیر 1405)